ویرانی ایران ورزشگاه ازبکستان اخبار ورزشی و نتیجه های مسابقات

ویرانی: ایران ورزشگاه ازبکستان اخبار ورزشی و نتیجه های مسابقات

گت بلاگز اخبار حوادث آخر زندگی یکسان پسرجوانی که به قصد اقامت در کانادا با زن همسن مادرش ازدواج کرد

زنی میانسال با روسری رنگی و مانتوی گلدار وارد شد، سلام کرد و روی صندلی نشست. بلافاصله بعد از او جوانی قد بلند، که شلوار جین قهوه ای و کاپشن سرمه ای به تن داشت و

آخر زندگی یکسان پسرجوانی که به قصد اقامت در کانادا با زن همسن مادرش ازدواج کرد

عبارات مهم : ایران

روزنامه کشور عزیزمان ایران گزارش یکی ازجلسات دادگاه خانواده را منتشر کرده است.

در این گزارش آمده است:

آخر زندگی یکسان پسرجوانی که به قصد اقامت در کانادا با زن همسن مادرش ازدواج کرد

زنی میانسال با روسری رنگی و مانتوی گلدار وارد شد، سلام کرد و روی صندلی نشست. بلافاصله بعد از او جوانی قد بلند، که شلوار جین قهوه ای و کاپشن سرمه ای به تن داشت وارد محکمه شد و کنار زن نشست. هر دو آرام و راحت به نظر می رسیدند و بر خلاف عمده مراجعان خشم یا گرفتگی در چهرهایشان دیده نمی شد.

قاضی بعد از ورق زدن پرونده گفت: «در وهله اول، به نظر نمی آمد همسران باشید، با این حال آیا می خواهید متارکه کنید؟»زن جواب داد: «هم ازدواج ما مصلحتی بوده و هم طلاقمان.»

زنی میانسال با روسری رنگی و مانتوی گلدار وارد شد، سلام کرد و روی صندلی نشست. بلافاصله بعد از او جوانی قد بلند، که شلوار جین قهوه ای و کاپشن سرمه ای به تن داشت و

بلافاصله مرد جوان ادامه داد: «همه چیز خوب است و هیچ مشکلی با هم نداریم. جز یک مسأله…»

زن به میان حرف های شوهرش پرید و گفت: «جز این که او حالا عاشق شده است و می خواهد با دختری همسن و سال خودش ازدواج کند. این عنوان چندان غیر طبیعی نیست و من هم به او حق می دهم و آرزوی خوشبختی برایشان دارم.»

مرد گفت: «البته فقط این نیست. حالا کار و بارم هم بهتر شده است و فکر می کنم در وطن خودم می توانم آینده ام را بسازم.»

آخر زندگی یکسان پسرجوانی که به قصد اقامت در کانادا با زن همسن مادرش ازدواج کرد

پس از آن زن و مرد از گذشته ارزش صحبت کردند. ماجرای ازدواج «ابراهیم» و «مهرناز» به 4 سال پیش باز می گشت. در آن روزها مهرناز از شهر تورنتوی کانادا به پایتخت کشور عزیزمان ایران آمده بود تا به دوستان و اقوامش سری بزند. یک شب هم میهمان خانواده ابراهیم بود که حرف زدن راجع به زندگی در کانادا ابراهیم را به مهاجرت علاقه مند کرد. چراکه او سودای اقامت در یک کشور خارجی همانند کانادا را در سر داشت. همان شب مهرناز تأکید کرد که در صورت ازدواج با یک شهروند کانادایی می تواند در مدت کمتری اقامت بگیرد و…

همان شب ابراهیم به مهرناز پیشنهاد داد که او را با اماکن تفریحی و گردشی تازه پایتخت کشور عزیزمان ایران آشنا کند و به همین بهانه بعد از یک هفته رفت وآمد آخر به او درخواست ازدواج داد. ولی مهرناز تأکید کرد که باید ابتدا عنوان را با مادر و خانواده اش در میان بگذارد.این درحالی بود که مادر ابراهیم با این وصلت بشدت مخالفت کرد و گفت: «من آرزوهای زیادی دارم و نمی توانم دوستم را در لباس عروسم ببینم.» پدرش هم گفت:«دلم می خواهد اسم یک دختر جوان در شناسنامه پسرم ثبت شود، نه زن مطلقه ای که جای مادرش باشد.»

زنی میانسال با روسری رنگی و مانتوی گلدار وارد شد، سلام کرد و روی صندلی نشست. بلافاصله بعد از او جوانی قد بلند، که شلوار جین قهوه ای و کاپشن سرمه ای به تن داشت و

اما ابراهیم که پایش را در یک کفش کرده بود تا هر طور شده است به کانادا برود، با کمک مهرناز، خانواده اش را متقاعد کرد که عقدشان فقط یک ازدواج مصلحتی خواهد بود که بعد از دریافت اجازه اقامت، با طلاق خاتمه خواهد یافت. بدهید ترتیب آنها ناگزیرموافقت کردند و دو هفته بعد مراحل آزمایش و کارهای اداری صورت گرفت و مهرناز با مهریه 1343 سکه طلا و گرفتن حق طلاق بدون قید وشرط به عقد ابراهیم درآمد. او در روز عقد به پدر و مادرشوهرش اعلام کرد که رقم مهریه و اجازه طلاق را جهت اطمینان از ممنوع الخروج نشدن از سوی ابراهیم ثبت می کند و چشمداشتی به مهریه اش ندارد. چند روز بعد هــــــــم تازه عروس 50 ساله پایتخت کشور عزیزمان ایران را ترک کرد تا آن که سه سال بعد موفق شد مجوز اقامت ابراهیم را بگیرد. ولی هنگامی که این خبررا به شوهرش داد و جواب او را شنید دهانش از تعجب بازماند. آیا که ابراهیم از آنسوی خط تلفن گفت:«من دیگه نمی خوام از کشور عزیزمان ایران برم.من یه علاقه واقعی پیداکردم ومی خواهم باهاش زندگی کنم. و…»

قاضی که بدهید ترتیب از داستان ازدواج این زوج با خبر شده است بود، از آنها پرسید: «آیا در این مدت همدیگر را ندیدید؟ یا روابط زناشویی نداشتید؟»

آخر زندگی یکسان پسرجوانی که به قصد اقامت در کانادا با زن همسن مادرش ازدواج کرد

مهرناز جواب داد: «از روزی که با هم عقد کردیم فقط چند روز با هم بودیم. ولی نه من و نه ابراهیم مثل همسران به هم نگاه نمی کردیم. جهت من یک نوعدوستی بود و کمک به پسر دوست قدیمی ام. از تاریخ عقدمان نه ابراهیم به تورنتو آمد و نه من به تهران. تا این که خبردار شدم به دختری علاقه مند شده است و کسب و کارش هم رونق گرفته هست. حالا یک ماه است در پایتخت کشور عزیزمان ایران هستم و در هتل اقامت دارم. جهت همین تصمیم گرفتیم طلاقمان را ثبت کنیم تا ابراهیم بتواند به خواستگاری دختر مورد علاقه اش برود. حالا هم مهریه و همه حقوقم را می بخشم.»

قاضی از ابراهیم پرسید:«باید به دختری که دوستش داری، عنوان ازدواج مصلحتی ات را گفته باشی. درست است؟»

و مرد جوان با تکان دادن سر، این عنوان را تأیید کرد.

قاضی سپس رو به زن گفت: «راستی شما در این سال ها هرگز ازدواج نکردید؟»

مهرناز جواب داد: «چرا. ولی همسر اولم معتاد بود و به مشکل توانستم از او طلاق بگیرم. بعد از آن به کمک برادرم، فرزند شش ماهه ام را برداشتم و راهی غربت شدم. در همه این سال ها روی تربیت دخترم حساس بودم و حتی او را به مهدکودک هم نسپردم. باور کنید فرزندم را پشتم می بستم و در فــــــــــروشگاه کار می کردم. کم کم تحصیلاتم را ادامه دادم و حالا وضع مالی ام خیلی خوب هست. هیچ نیازی هم به ازدواج نداشتم و ندارم و ترجیح می دهم فقط به آینده فرزندم فکر کنم.»

قاضی بعد از شنیدن این حرف ها، فرم مربوط به طلاق توافقی را برداشت و مطالب مربوط به حقوق طرفین همچون مهریه، اجرت المثل، نفقه، جهیزیه و… را نوشت و از هر دو طرف خواست زیر آن را امضا کنند.

وقتی که مهرناز و ابراهیم می درخواست کردند دادگاه را ترک کنند، قاضی رو به زن کرد و گفت:«راستی جواز اقامت این جوان چه شد؟ حالا باطل می شود؟» و مهرناز جواب داد:«مشکلی نیست. هر وقت بخواهد می تواند بیاید. امیدوارم با همسرش بیایند و مدتی هم میهمان ما باشند.» و ابراهیم هم لبخندی زد و گفت:«ممنونم. تا همین جا هم بی جهت شما را به زحمت انداختم.»

واژه های کلیدی: ایران | ازدواج | کانادا | خانواده | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs